پیداغ

گویند در گلستان قدیم ، روزی اُشتری جنب مسجد خفته بود و بر نمی خاست. یک چند پیه ای داغ گشته بر وی نگونسار نمودند، گلستان از آن داغ پیداغ گشت.

شـــکوه نــــامه (شکوه ها غلاف شد!)
نویسنده : پیداغ زاده - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
 

زین سبب من تیغ کردم در غلاف         تا که کج خوانی نخواند بر خلاف